...... گاه خواب ستارگان .....   

تقدیم به شیوا :

...هق هقش آنقدر فرو خورده بودکه  گوش شب را نیازارد و  کسی را بیدار نکند ... شکم ورم کرده اش را از زیر لحاف بیرون کشید انگار وقتش بود نه الان ....امروز یا فردا ، نظری به چهره مرد  انداخت  خروپف خفیفی گوشه لبهای کلفتش را می لرزاند ...لحظه ای به خنده افتاد و شانه هایش تکانی خورد . از رختخواب جدا شد و خود را مقابل آینه دید .... دستی به شکمش کشید و با کوچولوی خیالی اش پچ پچ کرد ... هد فون همیشگی را به گوش گذارد و شاسی واکمن را فشرد .... تلق .... چرخ دنده ها از فرط خستگی با صدای ممتد غرغری کردند و صدای جاودان فرهاد به گوش رسید .....بوی عیدی ..بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی ...... به خود آمد خدایا ! این غریبه ی روبرو چه کسی  بود که به او زل زده بود. در کشو پاتختی را با دودست و به زحمت باز کرد  و با ولع سه آلبوم همیشگی را ربود ..... انگار با شبحی از جنس شب قرار گذارده بود ... عکسها را به سرعت از لایه های  پلاستیکی لزج خلاص کرد و به توالت دوید . جایی که پس از اتاقک کوچک زیر شیروانی مادر امن ترین پناهگاهش بود  ... با اینا زمستونو سر می کنم .... با ایناخستگیمو در .... این بیت را همیشه تکرار می کرد آنقدر که حسش می گفت بهتر از فرهاد می خواند  ! عکسها را روبروی خودش گرفت و این  لحظه ای بود که  چشمها  وظیفه خودشان را خوب می دانستند .. شوق یک خیز بلند از روی بته های نور ... آینه!! ...باز هم آینه!! چقدر این خانه او را به خود می آورد ...سعی کرد لااقل  با تصویر آینه احساس همدردی کند اما نمی توانست .... این غریبه ها هیچ ربطی به عکسها نداشتند ... موجودات محوی از دنیای خیال می نمودند ..... عشق قاشق  زدن یه دختر چادر سیاه ... عکسها کف توالت پخش شدند  .... ناگهان نگاهی به آینه انداخت ... تردیدی را در نگاه خود  حس  کرد... مصمم عکسها را به آب سرد سیفوون سپرد و خارج شد .  

لباسهای مرد مرتب بودند یا لااقل او اینگونه پنداشت شلوار سورمه ای .. پیرهن سفید ...با درجه هایی بر سر شانه ها که درست نمی دانست  در کلانتری با چه لقبی ... شلاپ ... برایش پا می چسپاند ند .... فقط با احترامها به سبک خودش آشنا بود ..... چشم ! حتما ....هر چی تو بخوای !

مثل عادت هر شب به سراغ کیف قهوه ای رنگ رفت ...کیف فوم و چرکی که از محتویاتش وحشت داشت ... امشب باردار چه حزن ایست ... فرهاد هنوز می خواند ... غروب سه شنبه خاکستری بود .... کیف دهان گشود و خود را معرفی کرد .... پرونده های زرد رنگی که لای هر کدامشان را که می گشود عکس زنی پیر یا جوان با شماره و پلاکی بر گردنشان  می دید که از او هیچ کمکی و یاوری طلب نمی کردند و به او اجازه می دادند تا سرا پای آنها را تا هر وقت که بخواهد ور انداز کند .... در زیر هر کدام از آنها و با کلماتی که از سر بی میلی نگاشته شده بود عبارات ....فاسد ...خیابانی ... فراری ....  دزد .... قا تل به چشم می خورد ...صبح روز بعد مامور حامل این پرونده ها به دادگاه می رفت  ...  او کار همیشگی شوهرش را شب ها مرور می کرد درست بسان ماموری  وظیفه شناس ! به ندرت پرونده ای را از دست می داد و یا نام و نشان و جرمش را از قلم می انداخت ... دستی به لباس نظامی آویزان کشید ...بالا و بالاتر و ناگهان فلز سردی را در زیر انگشتش احساس کرد .... هفت تیر ی با هفت گلوله سربی کوچک.  بند حمایل را گشود و ان را از آرامگاه ابدی اش بیرون کشید ...چه سرد و سخت و سنگین بود .... به طرف توالت رفت .... عکسها هنوز نمناک و بی حوصله به او خیره شده بودند ...چشم از زمین بر گرفت و به آینه دوخت ، آن جسم سخت و سرد را بالا آورد و لوله اش را به شقیقه نزدیک کرد ، آنقدر که حس سردی فلزرا بسان آهن گداخته ای که  به مغزش چکیده باشد دانست !... دستهایش می لرزید و چشمانش سیاهی می رفت ...فرهاد در گوشش فریاد زد .... یه مرد بود یه مرررررررررررد ! و......... ادامه دارد ! 

لینک
۱۳۸٤/۱٠/٦ - یلدا پارسه نژاد