Sublime |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
............ تصليب ............

انسان مصلوب !
به درگه (( نيکی وگناه ))
اینگونه می پنداری ؟
.........
پدر !
گندم
اما
صليب گرسنگی است !
| لینک | ۱۳۸٥/٥/۱٧ - یلدا پارسه نژاد |
......... آنگونه که نخواهی .....

نورخورشيد صبحگاهی که از لای پرده مخملی ،گاه سرک می کشيد ،چشمای باز و وق زده اش رو اذيت می کرد . همه جا سفيد بود و سفيد، جز خودش ! يا اواينگونه می پنداشت که همه چيز با اومتفاوت است .. هميشه ! و بارها شنيده بود که در صحنه های سفيد و قرمز خيلی تماشايی ميشه .....همه چيز مثل هميشه بود حتی آينه هم اينو بهش می گفت ...اما نه امروز! می دونست که امروز مثه هرروز نيست گر چه خوابشو واسه هيچ کس تعريف نکرده بود. صدای بچه ها اونوبه خودش آورد امروز چه زودتر از هميشه ؛ يهوبالا کشيده شد درد شديدی توی بازوهاش پيچيد.آره ....وقتشه .... همون نمايش سه سال پيش...... و همون چهره های تخسی که بنظر ش از اين محل يا اون محل هيچ فرقيبا هم نمی کردن ..... پرده مخملی رنگ و رو رفته کنار کشيده شد و اون ناخواسته با يک جست بلند از اينطرف صحنه پريد اونطرف و اون جمله هميشگی ((سلام سلام بچه ها .... چطوره حال شما )) پيچيد توی سرش .... پاهاش مور مور شده بود که ناگهان دوباره بالا کشيده شد چهره ها در نظرش محو شدن درست مثه مستی يه خواب .... همون حس درد آور و نفرت انگيز جابجا شدن .... بچه ها ريسه می رفتن و اون صدا ی صوتک توی گوشش می پيچيد کم کم به آخرش نزديک می شد .....دو تا پرش ديگه مونده بود گر چه آخريش از همه دردناکتر بود ...ناگهان تصميم گرفت... خواب ديشب دوباره توی ذهنش دويد برای سومين بار پريد بالا و بالاتر دستا و پاها ش توی هوا موج می زد که ناگهان به ميان تماشاگران فرود آمد ....... همه چيز سياه شده بود ...صدای همهمه ای آمد همه باتعجب خيره مانده بودند. مرشد بر روی کارتن غلتيده بود ، صحنه کوچک نمايش له شده بود و بدون حرکت مانده بود. هنوز اندکی خنده بود و در چهره بزرگترها نگرانی .... صوتک از دهن مرشد بيرون زده بود هنوز انگشتانش مبارک را به بند داشت .بزرگترها نخها را از انگشتان مرشد گشودند و مبارک آزاد شد ... گر چه هيچوقت پس از آن چيزی نگفت و حرکتی نکرداما پنداشت.... خوشبختی اش همين باشد !
| لینک | ۱۳۸٥/٤/٢ - یلدا پارسه نژاد |
..........عرشی ...........

((تقديم به امير ))
مادر بزرگ وقتی که می مرد ، همه گردش جمع بودن ... گريه نه پچ پچ می کردن ..............
گفتم : مامان... حالا مامان بزرگ چی ميشه .اخمشو بيشتر در هم کشيد و گفت : می ره اون بالا پيش فرشته ها ....... يه نيم نيگاه به صورت تکيده و دهان نيمه باز مادر بزرگ انداختم و دوباره پرسيدم : خودش می ره پيش فرشته ها ؟ مامان جوابم رو با ضجه ای که صدای همه رو بالا برد داد : نه فرشته ها می يان دنبالش .................
شب شده بود... مادر بزرگ هنوز مرده بود و مامان هنوز اشک می ريخت ...و من توی باغچه با يک مشت خاک که قرار بود بپاشمشون روی پرای فرشته ها ....... تا ابد انتظار کشيدم !
| لینک | ۱۳۸٥/۱/۳٠ - یلدا پارسه نژاد |
.......................
..................................
..............................................
.................................................................
................................................................................
..................................................................................................
.....................................................................................................
.............................................................................................
آری بيش از اينهمه
مقولاتی
برای نفهميدن !
| لینک | ۱۳۸٥/۱/٢۳ - یلدا پارسه نژاد |
......آبادانيها ۲ .....

افسرده ترين غمهايند .... رزهای ترد، مزين به سياهی روبان؛ که از برای تسليتی به روی تابوت خشک ، رويای باران پاييزی به سر دارند .
| لینک | ۱۳۸٥/۱/۱٢ - یلدا پارسه نژاد |
......آبادانی ها ۱ .......

بسی بسياری
برای من
در اين
سرای هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ
هی..................................................................چ !
| لینک | ۱۳۸٥/۱/٩ - یلدا پارسه نژاد |
با سلام
پیش از هر سخن از همراهیتون ممنونیم. طرحی که در نظر داریم چیز تفننی نیست. نیاز به وجود یک کلوپ که کار نقد و بررسی را بطور اصولی دنبال کند همیشه وجود داشته است.
کلوپ بسته ای مورد نظر نیست. دایره ای باز است که هر کس با آمدن در آن متعهد می شود که اهداف را مد نظر داشته باشد.
برای تحقق این هدف همراهی و همکاری شما دوست عزیز الزامی است. حتی در تعیین تکنیک کار و جزئیات. نکات زیر طرح اولیه کار است. اگر نکته جدیدی مورد نظر شماست مطرح کنید. این کلوپ در زمینه ادبیات محض است. فقط در زمینه داستان.
-ارائه کنفرانس در زمینه های مختلف ادبی. هر کس در هر زمینه ای که تخصص دارد. روش ارائه کنفرانس هنوز مشخص نشده است. پیشنهاد بدهید.
-بعهده گرفتن مسئولیت هر بخش توسط یکی از اعضا. به عنوان مثال مسئول تنظیم کنفرانس
-گردآوری داستانهای کوتاه و یا بخشی از یک داستان بلند. نقد و بررسی آن در زمینه آرایه های ادبی, مشخصات نوشتاری نویسنده...
-معرفی نویسنده های بزرگ
-نقش و تاثیر سایر هنرها در ادبیات
-کافی شاپ :
صحبت اعضا در مورد خودشان, علایق, کنکاش, حس درونی فرد درزمان نوشتن هر داستان....
-نقد و بررسی آثار یکی از اعضای کلوپ
-مصاحبه با نویسنده های مشهور ایرانی. معرفی وبلاگ ها و درخواست نظر آنها
-خبرها و نظرها. لینک دادن سایتهای ادبی(در زمینه ادبیات)
*اعضا با کد مشخص می شوند.
*در زمینه طراحی قالب و انتخاب اسم پیشنهاد بدهید.
| لینک | ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ - یلدا پارسه نژاد |
..... ممنونم .......
......بابت همه چيز از همه شما ممنونم ! ....چند وقتی نبودم .... درگير و دار تهيه فيلم مستند..... اما باز گشته ام برای اينجا بودن ... از لطف تون سپاسگذارم ! دوستان قصد ايجاد کلوپ مجازی در پرشين بلاگ را دارم ..... که در آن به نويسندگی و نقد هدفمند و........ بپر دازيم .... در صورت موافقت می توانيم در مورد ريز قضايا و اساسنامه آن، که صرفا حضور شما عزيزان آن را تعريف و تاييد می نمايد صحبت کنيم ......
طعم گس نبودن

وقتی که شانه ها لرزيد
هنگامه خنده عزا
زمانی ...آری همان زمان
که اشک لغزيد
تو آغاز می شوی
و
جاودان می نوازی
ای شکوه بی....... باز........گشت
ای مـــــــــــــــــــــــــــــــرگ !
ا....ی ...زو......رق .... د...و ...پا..ر.....ه
امـــــــــــــــــيــــــــــــد !
| لینک | ۱۳۸٤/۱۱/٦ - یلدا پارسه نژاد |
.... ابرسفيد ۲ ....

آلباتروز !
آری هم او
بيش از خدای من
و
هم بيش از ناخدای تو
در شب جشن
قبيله ماهيگیـــــــــــر،
می داند!
طو فان سترگ ،
موجهای بی سوار
و بادبانهای سپيد شکسته را !
| لینک | ۱۳۸٤/۱٠/۱۸ - یلدا پارسه نژاد |
...... گاه خواب ستارگان .....
تقدیم به شیوا :
...هق هقش آنقدر فرو خورده بودکه گوش شب را نیازارد و کسی را بیدار نکند ... شکم ورم کرده اش را از زیر لحاف بیرون کشید انگار وقتش بود نه الان ....امروز یا فردا ، نظری به چهره مرد انداخت خروپف خفیفی گوشه لبهای کلفتش را می لرزاند ...لحظه ای به خنده افتاد و شانه هایش تکانی خورد . از رختخواب جدا شد و خود را مقابل آینه دید .... دستی به شکمش کشید و با کوچولوی خیالی اش پچ پچ کرد ... هد فون همیشگی را به گوش گذارد و شاسی واکمن را فشرد .... تلق .... چرخ دنده ها از فرط خستگی با صدای ممتد غرغری کردند و صدای جاودان فرهاد به گوش رسید .....بوی عیدی ..بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی ...... به خود آمد خدایا ! این غریبه ی روبرو چه کسی بود که به او زل زده بود. در کشو پاتختی را با دودست و به زحمت باز کرد و با ولع سه آلبوم همیشگی را ربود ..... انگار با شبحی از جنس شب قرار گذارده بود ... عکسها را به سرعت از لایه های پلاستیکی لزج خلاص کرد و به توالت دوید . جایی که پس از اتاقک کوچک زیر شیروانی مادر امن ترین پناهگاهش بود ... با اینا زمستونو سر می کنم .... با ایناخستگیمو در .... این بیت را همیشه تکرار می کرد آنقدر که حسش می گفت بهتر از فرهاد می خواند ! عکسها را روبروی خودش گرفت و این لحظه ای بود که چشمها وظیفه خودشان را خوب می دانستند .. شوق یک خیز بلند از روی بته های نور ... آینه!! ...باز هم آینه!! چقدر این خانه او را به خود می آورد ...سعی کرد لااقل با تصویر آینه احساس همدردی کند اما نمی توانست .... این غریبه ها هیچ ربطی به عکسها نداشتند ... موجودات محوی از دنیای خیال می نمودند ..... عشق قاشق زدن یه دختر چادر سیاه ... عکسها کف توالت پخش شدند .... ناگهان نگاهی به آینه انداخت ... تردیدی را در نگاه خود حس کرد... مصمم عکسها را به آب سرد سیفوون سپرد و خارج شد .
لباسهای مرد مرتب بودند یا لااقل او اینگونه پنداشت شلوار سورمه ای .. پیرهن سفید ...با درجه هایی بر سر شانه ها که درست نمی دانست در کلانتری با چه لقبی ... شلاپ ... برایش پا می چسپاند ند .... فقط با احترامها به سبک خودش آشنا بود ..... چشم ! حتما ....هر چی تو بخوای !
مثل عادت هر شب به سراغ کیف قهوه ای رنگ رفت ...کیف فوم و چرکی که از محتویاتش وحشت داشت ... امشب باردار چه حزن ایست ... فرهاد هنوز می خواند ... غروب سه شنبه خاکستری بود .... کیف دهان گشود و خود را معرفی کرد .... پرونده های زرد رنگی که لای هر کدامشان را که می گشود عکس زنی پیر یا جوان با شماره و پلاکی بر گردنشان می دید که از او هیچ کمکی و یاوری طلب نمی کردند و به او اجازه می دادند تا سرا پای آنها را تا هر وقت که بخواهد ور انداز کند .... در زیر هر کدام از آنها و با کلماتی که از سر بی میلی نگاشته شده بود عبارات ....فاسد ...خیابانی ... فراری .... دزد .... قا تل به چشم می خورد ...صبح روز بعد مامور حامل این پرونده ها به دادگاه می رفت ... او کار همیشگی شوهرش را شب ها مرور می کرد درست بسان ماموری وظیفه شناس ! به ندرت پرونده ای را از دست می داد و یا نام و نشان و جرمش را از قلم می انداخت ... دستی به لباس نظامی آویزان کشید ...بالا و بالاتر و ناگهان فلز سردی را در زیر انگشتش احساس کرد .... هفت تیر ی با هفت گلوله سربی کوچک. بند حمایل را گشود و ان را از آرامگاه ابدی اش بیرون کشید ...چه سرد و سخت و سنگین بود .... به طرف توالت رفت .... عکسها هنوز نمناک و بی حوصله به او خیره شده بودند ...چشم از زمین بر گرفت و به آینه دوخت ، آن جسم سخت و سرد را بالا آورد و لوله اش را به شقیقه نزدیک کرد ، آنقدر که حس سردی فلزرا بسان آهن گداخته ای که به مغزش چکیده باشد دانست !... دستهایش می لرزید و چشمانش سیاهی می رفت ...فرهاد در گوشش فریاد زد .... یه مرد بود یه مرررررررررررد ! و......... ادامه دارد !
| لینک | ۱۳۸٤/۱٠/٦ - یلدا پارسه نژاد |
۰۰۰۰ياد يلداهای پيش....

اکنون سالی ديگر است ...از هجمه عمر سرشارم و از انحنای زمان به خويش می نگرم ..... ساليانی پيش بود شايد ... روز ميلاد را به خاطر می آورم ...گويی يلدايی بود ... وخودم را نيز به اين نام نهادم ....تا يادم بماند ...طول پيکر بی ريخت زمان را .وای که سرشارم امروز از سی سا لگی .... دهه هايی را پشت سر نهادم ..که کودکی ام را بلعيدند ..وای که حزن است اين نه که شادمانی .. اما تنفس ادامه دارد بسان زندکی وقتی که نمی دانی ريه هايت تحمل اينهمه اکسيژن شادمان را خواهند داشت ... به ياد می آورم شبانه هايی را که به دامان يلدا يی شب سپرده بوديم ...و خرسند به حال می انديشيديم و ...وای چه بر سرمان آمد .... چراغها يکی يکی کم سو شدند ...شمع ها ديگر هر گز اشک نريختند ...و خط نقرهاای ما را به دو نيم قسمت کرد ... می دانم اکنون تو نيز سر شار از يلدايی اين شبی ..... ! ايستگاه همه مان روزی از زندگی جدا خواهد شد ... اما ...اما ....هنگامه ی آن می توانم به صدايی خفه تر از هر زمان فرياد کنم ...چونان که عصب هايم تار به تار بگسلند ..... وای وای می دانيد امشب شب من است ... يلدا .... سرشارم امشب ...سرشار از سی سالگی ....!
| لینک | ۱۳۸٤/٩/۳٠ - یلدا پارسه نژاد |
....ابر سفيد ۱ ....

حقيقتی است که
الباتروز بيش از همگان می داند
اينکه :
برای پرواز
دو بال کافی نيست
وزش باد ضروری تر است !
| لینک | ۱۳۸٤/٩/۳٠ - یلدا پارسه نژاد |
واسه سايه خودم..............

حال خوشی نداشت ، دوست نداشت اين شب لعنتی با همه سياهيش يهومحو شه ۰ يه کم ديگه ...خواهش می کنم ....... آخه واسه اونا چه فرقی می کنه ..... ماه و ستاره و سياهی رو می گفت .... اين چه حرفی بود ! از کی خواهش می کرد ، وای يه روز ديگه .... نـــــــــــــه !!....اينو با تموم وجودش گفت .آخرين جرعش رو هم نوشيدو سرش به طرف آسمون بالا رفت حوصله چشمک به ستاره ها رو نداشت .... حال بلند شدن رو هم نداشت انگار با سايه درخت گره خورده بود .... عادت داشت که قبل از رفتن توی اون خونه کوفتی که نه ربطی به اون داشت و نه اصلا مالکش بود ، از توی باغچه نمناک دم در رد شه ...... بی دليل نبود که خودشو مالک همين نيم وجب خاک مرطوب می دونست ...... با بی ميلی قوطی آبجو رو پرت کرد بيرون حياط ، قوطی توی هوای نم زده ناله ای از سر تهی شدن کرد و........واق واق واق ..... ای داد ،احتمالا روی مخ يه سگ خوابيده فرود اومده بود .... يه بار ديگه صدای ناله قوطی رو شنيد ،احتمالا دندونای سگ نوشته هاش رو مخدوش کرده بود قوطی بد شانس انتقام سختی پس می داد حال خنديدن هم نداشت ...... باز صبح شده بود ..... هيچوقت طلوع رو واسه شبحی مثه خودش هيجان انگيز نمی دونست بر عکس شبهاش ...... يه روز ديگه بايد مثه يه ديوونه دنبال يه ديوونه ديگه را ه می افتاد تا ظهر ...... هيچوقت هم نمی دونست چرا و برای چی اينهمه سگ دو می زنن ، عبور از روی ويترين ها .... قنادی ها ،لوکس فروشی ها ، بوتيک ها حالش رو به هم می زد ...مخصوصا وقتی مجبور می شد وايسته روبروی اون وکاراشو تقليد کنه يا مثلا ادای سيگار کشيدنش رو در بياره ، سيگاری که هيچ وقت دودش رو نمی تونست روی ديوارا حس کنه ...... فقط خستگی ساق پاهاش واسش دردناک بود ،اونقدر که گاهی تا مرز فرياد پيش می رفت اما حق نداشت واسه يه لحظه وايسته يا خستگی در کنه ، اون طبق يه قانونی ..... چيزی ، تعهد همراهی و پيروی داده بود ....... آه که سايه بودن چقدر دردناک و زجر آوره .....خيلی ...... شايد .......... شايد بيشتر از وجود داشتن !
| لینک | ۱۳۸٤/٩/٢٧ - یلدا پارسه نژاد |

(( جای امن مرگ ))
۱
خاک مرطوب و نرم گور را به آسانی کنار زد ،آب آرام آرام به درون قبر نشت کرد ؛ باران به شدت می باريد و قرار ويرانی گذارده بود . چشم به آسمان تر دوخت ..... ساليانی می شد که نديده بودشان ..... اکنون ماه درست بر فراز گورش متوقف شده بود ؛ اما در هاله ای از سياهی ابر . به زحمت خودش را بالا کشيد گويی بر جزيره ای مخملين قدم گذارده بود ، ممزوجی از شن و خاک رس که بی گمان باقی مانده خشت های خام رفتگان بود ...... تمام شد ! ديگر باران نيز نمی باريد .
۲
خيا با ن در تلالوء چراغانی بزرگراه ، که آينه ی باران وارونه اش کرده بود ، همچنان زمخت بنظر می رسيد ....نه از خودش چيزی می پرسيد و نه چيزی به خودش می گفت ..... چشمانش پل عظيمی که او را در خويش نهفته بود خوب می شناخت فقط و فقط چراغانی اش تازگی قابل توصيفی را نصيبش کرده بود .....قرمز رنگ بود يا گلی نمی دانست ! اتومبيلی را که دقيقه ای پيش درست در کنارش به دخترکی سرخ رنگ و کک مکی گل ياس تعارف کرده بود و دخترک يا از سر غرور يا از بی مبالاتی ( که برای او غير قابل توصيف بود ) پول را از لا به لای گلها با ظرافت خيره کننده ای ربوده و گل را به دست گل آلود آبراه کوچک کنار بزرگراه سپرده بود ، هر دو وقتی که از هم جدا شدند لبخندی به لب کشيدند ، دخترک لباسی روشن به تن داشت و سر پاچه های شلوارش را تا زده بود و تا روی کفشهای کتانی اش که ترک هايی بر بدنه آنها کشيده شده بود و هجوم باران را بی اجازه به درون هدايت می کرد با لا کشيده بود ، درست نمی دانست که سبب اش باران بود يا که به تقليد مانکنی از آن حوالی ،چهره اش زير نور نقره فام ماه که اکنون بيشتر از پيش از ابرهای کبود فاصله گرفته بود گندمگون به نظر می رسيد . و کک و مکهايش چو نان قطرات ريز باران قهوه ای بر صورت سرخش می درخشيدند ، نمی دانست ! شايد اندکی هم زيبا بود ، بی گمان در اين مورد پسر بهتر از او می توانست توصيفش کند . دخترک اندکی دور شد ولی نا گهان به دليلی که هيچ کس نمی تواند گفت ، به سوی پسر بازگشت ، با بد جنسی ويا لا اقل سرمستی ( و اين يگانه واژه ای بود که به نظرش مناسب آمد ) و شور دخترانه شروع به رقصيدن کرد ، پسر لحظه ای چراغهای اتومبيل را روشن کرد و اين نمايش ، ثانيه ای بيشتر به طو ل نينجاميد ، گذر اتو مبيلی از روبرو جشن کو چکشان را محو کرد . ياسها در زير پايش ترد ترد بودند، کسی سر قرارش حاضر نشده بود ؟ اين را به درستی نمی دانست ، دختر به تمنای نگاه پسر ، دوباره سوار شد و گذرشان ، کناره های سياه شب خيابان را به هم دوخت .گويی امن ترين جا برايش سقف خشک اتومبيل و نگاه خيس پسر بود .
۳
...... اما خوب می دانست ! می دانست از فراز پل تا زمين چه ارتفاع هولناکی است ، از زير شيشه مواج باران خاطره خطهای سپيدی را می ديد که محيط پيکرش را ترسيم کرده بودند ، اما کسی نيامد ! به راستی چه کسی را به انتظار ايستاده بود ،آه ...... شبهای بارانی ، نفير هق هقش به اطلس سياه خاک بر می خورد ، نه !..... آيا فاجعه ای بر بودنش رخ داده بود که تصورش را از رفتن محو می نمود ؟ ...... بر فراز پل،وزش باد چون ترک های کفش دخترک بر تنش خالکوبی می شد .....ارتفاع کشنده بود و او هراسش را به خوبی درک کرده بود . حالا ديگر اثری از ياسهای ترد ( نه به بو ونه به رنگ ) به چشمش نمی آمد ، او کسی را به انتظار ايستاده بود ؟ نمی دانست !
۴
سنگ قبرهای مر مر ين به درخشش ماه می درخشيدند ...... گويی جشنی آسمانی بر پا بود ....... همه جا سرد و مرطوب بود و اندکی روشن . های پيرزنکی ژنده او را به خود آورد ...... آيا او کسی ديگر را به انتظار نشسته ؟ ..... آری پير مرد نيز سر از قبر ديگری ، آنسو تر برآورد ، دزدانه ؛ با کفنی چرک آلود به دست ،پير مرد گوژ پشت ، فانوس را با کيسه ای از کنف پوشانده تا در پناه تاريکی برای قبر ديگر ، کابوس شکافتن باشد ...... فانوس در قبر به آسودگی عريان می شود و تن می نماياند چنان که تاريکی امن ترين پوشش است برای پير مرد ، قبر تاريک ، از برای روشنی فانوس و بقچه سياه برای سپيدی کفن !
پاهای برهنه پير زنک همان ترک کفشهای دخترک را بر پوست داشت و پير مرد که گويی چونان غواص مشتا قانه برای ربودن گوهر به قبری ديگر فرو رفت از ديدگان هر دوشان محو شد .
۵
........آرام به تنها داشته خويش فرو رفت ....... درست چون نشت آب باران از ترک کفشهای دخترک ...... نه کسی به انتظارش ونه کسی را به انتظار ! تن تجزيه شده فارغ از کفن راعاشقانه به آغوش کشيد و انديشيد ..... گور اين تنها مکان بدون ترديدش ...... تنها يادگار حضورش ..... متعلق به او ...... جايی برای مالکيت او ..... امن ترين مکان و امکان برای او ، درست برازنـــــــــده احتــــــــــرام بــــــه يــــــــــــک ......... مـــــــــــــــــــــــــــــرده !
| لینک | ۱۳۸٤/٩/٢٠ - یلدا پارسه نژاد |
...... باغهای کودکی ......

دستهامان سرشار از انارهای نچيده ، نه به خواست که از هراس ترکه ترد
پدر بزرگ .نی نی چشمهامان آکنده ازلذت نديده های عريانی ، حســـرت
سپردن گيسوان آشفته وپوست نقره فام به خوشی خنکای جــوی تابستــان
آنهم نه به خود،که از واهمه گزش لب مادر بزرگ .
ساليانی است اما :
ناممان در لفافه هزار توی زمان از بهار وپاييز وزمستان بارها گذر کرده با
حقارتی آلوده به آگاهی و با همان تابستان ممنوع !
سير زايش نامحدود پدر بزرگ ومادر بزرگ ، نه لبها ونه دستـــــــــــها ،
نه لبريزونه سرشار ونه گفتن به خواست ، که به درخواست .با اين حــال ،
فــــارغ از کودکی ، داشته هامان دو چندان است انديشه مان تهــــــــی از
خدای در ســر،ميل به شيطان پشت سر و انسان بودن با مقـــاديـــــــــــری
نا متعين درد سر!
| لینک | ۱۳۸٤/٤/٢٧ - یلدا پارسه نژاد |
......... باز مصلوب ........

شب است
هق هق صليب
بر دوش
و
نغمه ای گران به گوش
چندش بی مقدار
حبس کلمه ای درگلو .....
ساکنان فرويی
چنين بی فرو تنی .....
اين شرنگ کابوس
(( گناه )) !
شرری است به شباهنگ تان
فرود
به دامان يکی تان يهودا
وآن يک مسيح !
آن به نياز واين يک به راز.......
ای طلوع !
چشم نخواهم شکفت
خود بگوی :
اين شام لعنتی
به آخر رسيده است !؟
| لینک | ۱۳۸٤/٤/٢٥ - یلدا پارسه نژاد |
تابستان

چه گرم و صريح
تابستان است !
به گواهِ
چای سردِ
ساکنِ ليوان !
نيمه سيگار
رو به مرگ !
ناخنکی فرو خفته در
لختی لاک سرخ ،
خمار ديده ای ، رو به قاب پنجره
و
شيشه ای که می کاود
به گران
نبض آگاهی
خرمگس را
به وز و وز!
| لینک | ۱۳۸٤/٤/٢٠ - یلدا پارسه نژاد |
نخستين پابليش
آن جايی هنوز
به درخشيدن
ستاره ی آتشين گرگ و ميش!
درست در دل قلب خونينم
به سان گلوله ای
از جنس سرب!
| لینک | ۱۳۸٤/۱/٢٤ - یلدا پارسه نژاد |


